» » رمانShopKeeperفصل2

هدر تیلور سویفت
 
 
 
س 

رمانShopKeeperفصل2

نویسنده: peranses | تاریخ: 11-04-1394, 20:04 | بازدیدها: 593

8
 

باوضغیتی که من داشتم گشتن توشهریاموندن توی خونه سخت ترین کاربرای من بود‚به

همین خاطرتصمیم گرفتم تاازبردم بخوام که اون تابستونو توفروشگاه تازه تاسیس بگذرونم...

–خوب یادمه اوایل اگست ویک روزنسبتاگرم تابستونی بود.هنگام عصروکاملا بیش بینی

نشده بارون لطیفی شروع به بوسه زدن گونه های مردم نیویورک کرده بود.اون ساعت

ازعصرمعمولامشتریای زیاذی به فروشگاه نمی اوندن واین شایدزمان مناسبی بودکه او

انتخاب کرده بود...

–سلام به فروشگاه ماخوش اومدین.دنبال کلای خواصی میگردین؟

–ممنون.اما من زیادعادت ندارم که ازروی قاعده خریدکنم...

–میفهمم‚راحت باشین...

–صدای گرم ودلنشین اون دخترتوجه منوبه خودش جلب کردولبخندش برای من درتمام

طول مدتی که بهوش اومده بودم تنهاصحنه اشنابود...

تی”–روزتون به خیر.

من”–روزشماهم به خیر.اوووم...سلیقتون عالیه.

–ممنون.اما نمی دونم چرااین انتخاب زیادمنوراضی نمیکنه...

–شایداینبارباوسواس بیشتری دست به انتخاب زدین.

–درسته‚اخه میدونین من امشب یه قراره مهم دارم...

–بس حق دارین.ببخشیدمیبرسم قصدفضولی ندارم فقط محض راهنمایی‚این قراره

شماکاریه یادوستانه؟

–ام راستش هردو...

–خب به نظرمن البته اگه اشکالی نداره این کته تک بیشتربه این...می خواین تواینه...

وقتی لباس هاروتواینه جلوش گرفتم...

–خدای من شما فوق العاده این...

–نه این شمایین که فوق العاده این...

موقع برداخت صورت حساب دلموزدم به دریاوبرسیدم”

–ببخشیدمیتونم اسمنونوببرسم؟

–سوییفت...تیلورسوییفت...

–سلناگومز...خدای من باورم نمیشه...اخه اون بایددقیقاروزی بیادبه فروشگاه ماکه من

مرخصی باشم...اینجانوشته مثه این که بااون بسره کله هویجی ام(ادشیران)بوده...خدای

منننننننننننننننن...

سانی(کارمندفروشگاه ویکی ازفن های سلنابود)بادل خوری تماممجله روکه عکس

سلنارودرحال ترک فروشگاه مابودزده بود روروی میزانداخت وخطاب به من گفت”

–به نظرت ازخریدش راضی بود؟یعنی دوباره ممکنه بیاد؟کاش ازش یه امضامیگرفتی...

–من نمی دونم این صدبار...بعدشم من که اصلا اونونشناختم.توکه وضعیت منومیدونی...

–هه ببین خدایم به کی حال داده...ببیننم کلی که میگه اون یک راس اومده سراغ تو...؟

–اره.اخه گفت یکی ازدوستاش ادرس این فروشگاه ومشخصات منو بهش داده و...

–بالاخره سانی دست ازسرم برداشت اماتصویراون دختروصداش هنوزدست سرم برنداشته بودکه...

تی”–سلام...

سانی”–تیلورسوییییییییفت وکالوین هرییییییییییییییس....خدای من تواین فروشگاه چه

خبرهههههههههههه...؟

من”–سلام...

 

دوستان منتظرباشن قراره همه ی سلب های محبوب شماباتواین فروشگاه بذارن...به نظرشماسلب بعدی چه کسی خواهدبود...؟یه راهنمایی این دخترصدای خواصی داره وازدوستان تی ه...نظریادتون نره...متشکر...


موضوعات: داستان ها

بازدید کننده عزیز, شما هنوز به عضویت سایت در نیامده اید.
پیشنهاد می کنم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید.
<
  • تعداد مطالب: 168
  • تعداد نظرات: 1661
  • آیدی یاهو:
  • [xfgiven_song] آهنگ مورد علاقه شما: [xfvalue_song] [/xfgiven_song]
8 مرداد 1394 03:58

Queen_Bieber

  • گروه کاربری: معاون
  • تاریخ عضویت: 27 اردیبهشت 1394
 
مممممممممممممممرسی
0

--------------------

<
  • تعداد مطالب: 0
  • تعداد نظرات: 375
  • آیدی یاهو:
  • [xfgiven_song] آهنگ مورد علاقه شما: [xfvalue_song] [/xfgiven_song]
6 شهریور 1394 13:20

Yalda.A

  • گروه کاربری: عضو ویژه
  • تاریخ عضویت: 30 خرداد 1394
 
نقل قول: Queen_Bieber
مممممممممممممممرسی

0

--------------------

<
  • تعداد مطالب: 0
  • تعداد نظرات: 2
  • آیدی یاهو:
  • [xfgiven_song] آهنگ مورد علاقه شما: [xfvalue_song] [/xfgiven_song]
5 فروردین 1395 16:55

sanam74

  • گروه کاربری: عضو سايت
  • تاریخ عضویت: 02 اردیبهشت 1394
 
عالیه ادامه بده
0

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.